چسبیدهام به کارهای نیمهتمام و این نیمهتمامها خوب راه آمدهاند با من. در کشکولم همه چیز یافت میشود. از پروژههای نیمهتمام بگیر تا رمانها، گزارشها، خریدها، طرحدرسها، نشستها، احوالپرسیها و ه
یادگاری که در این گنبد دوّار بماند فهمیدهام هروقت از خوراک فکری تازه دور میفتم (شعر، داستان، نمایشنامه، مقاله، نقد، جستار، فیلم و چیزهایی از این قبیل) و یا چیزی تازهای یاد نمیگیرم، قدم به قدم به
دست و دلم به نوشتن نمیرود و به هیچ کار دیگری. گزارشها را باید تا سه روز دیگر تمام کنم و بعد میماند تمام کردن یک کار دیگر که بوی نا گرفته است.روزهایم نمک ندارند. بیمزگی لزجی زیر پوست این روزها خزید
هروقت یکی از کارهایم تمام میشود، دلم برای اینجا تنگ میشود. دوست دارم بیایم و چیزکی بنویسم. بعد به این فکر میکنم که چه بنویسم و نمیدانم. یاد بچههای کلاس میافتم. آن زمان که میگویند: «خانم باید مو
یکی از آپهای تلفن همراهم را حذف کردهام. ناخوشم میکرد. تا در را باز میکردم میافتادم درون دریایی متلاطم و هی میچسبیدم به تخته پارهای. دقیقهای با آن تختهپاره یکی میشدم و باز دیگری و دیگری و دیگ
من علاوه بر شغل اصلیام، یکی دو شغل دیگر هم دارم (این «یکی دو» گفتن به خاطر این است که یکی از آنها را یک دوم سال دارم و یکی از آنها هم هیچ معلوم نیست کی میآید و کی میرود) از میان این یکی دو شغل، یک
قراری با خود گذاشتهام. قرار این است: «از حس و حال هر روزت بنویس!» شب که میشود میگردم و پررنگترین حالِ روز را بیرون میکشم. روبرویم میگذارم و نگاهش میکنم. و مینویسمش.تمرین این روزها نشانم داد ت